پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢ - آینه داران نینوا
آینه داران نینوا
آينه داران نينوا
زينب
قيصر امين پور
دلش درياى صدها كهكشان صبر
غمش طوفان صدها آسمان ابر
دو چشم از گريه همچون ابر خسته
ز دست صبرِزينب، صبر خسته
صدايش رنگ و بويى آشنا داشت
طنين ِموج آيات خدا داشت
زبانش ذوالفقارى صيقلى بود
صدا، آيينه ى صوت على بود
چه گوشى مى كند باور شنيدن؟
خروشى اين چنين مردانه از زن
به اين پرسش نخواهد داد پاسخ
مگر انديشه ى اهل تناسخ :
حلول روح او، درجسم زينب
على ديگرى با اسم زينب
زنى عاشق، زنى اينگونه عاشق
زنى، پيغمبر ِقرآن ناطق
زنى، خون خدايى را پيامبر
زن و پيغمبرى ؟ الله اكبر !
از قتلگاه
محمد حسين انصارى نژاد
اين صداى كيست مى خواند لهوف از قتلگاه
خون مى افتد بر تمامى حروف از قتلگاه
ابن طاووس است آن سوتر مى آشوبد مرا
روضه خوان تشنه مى بيند كسوف از قتلگاه
جاده امشب از شميم لاله عبّاسى پر است
مى وزد حس علمدارى رئوف از قتلگاه
نيزه ها ابن زيادند و سنان ها حرمله
دشنه پى در پى مى آيد در صفوف از قتلگاه
هيزم آوردند رقص شعله ها بر نيزه هاست
ريخت دستى طرح صحرايى مخوف از قتلگاه
"كاف، ها،..." اين سوره ى بر نيزه، يحياى نبى ست!
گل مى اندازد تمام اين حروف از قتلگاه
ساعتى بعد آن طرف تر راهبى با اضطراب
پشت هم مى خواند آيات خسوف از قتلگاه
اين قوافى كرده زنجيرم كمك كن ابر بغض
تا بخوانم روضه اى تنگ غروب از قتلگاه
خونى است اوراق مقتل، بر گلويم آتش است
مى وزد مصرع به مصرع سنگ و چوب از قتلگاه
خط شان كوفى ست مهر نامه شان شام خراب
شرمشان باد از عبور پايكوب از قتلگاه
اين نزول سوره ى كهف است بى سر ديدنى ست
جشن گرگان را مى آشوبد چه خوب از قتلگاه!
مى گذارى حس كنم تركيب بند گريه را
تا كه دارم يك سر مويى وقوف از قتلگاه
مى نشينم در مدار خيمه هاى سوخته
با دو تكه ابر ميخوانم لهوف از قتلگاه
راز رشيد... عباس
عليرضا قزوه
در خود شكست آن شب، از خود بريد عباس
اوج ولايت است اين، خود را نديد عباس
آن عاشقان يكدست، هفتاد تن نبودند...
يك تن شدند، يك تن، اوّل مريد عباس
با ياد كشتگانش، آيينه خانه اى ساخت
آيينه دار او بود ، آيينه چيد عباس
از نسل پختگان بود، خامى نكرد، بارى
چون سيب سرخ افتاد، از بس رسيد عباس
كى او بهانه جو بود، چشمش به چشم او بود
دستى به دست او داد، غيرت خريد عباس
از قهر، او به دور است ، بى ناز و بى غرور است
اوّل شهيدِ او شد؛ تا شد شهيد عباس
" سيد حسن"? چه زيبا راز تو را علم كرد
"راز رشيد" بودى ، راز رشيد... عباس
?- "تو آن راز رشيدى / كه روزى فرات بر لبت آورد..." روانشاد سيد حسن حسينى
اى ماه شمشير
محمود حبيبى
اى ماه شمشير، وقت حلول است
جان جهانها، از غم ملول است
اين داغ حيدر، داغ بتول است
وين خونبهايِ، آل رسول است
سوزِ نهانى، اذن دخول است
چشمى كه تر شد، نذرش قبول است
اين گريههايِ، بي اختيارست
مانند امروز، كى مىشود كى
سرها به رويِ، ني ميشود ني
خون در رگِ تاك، مى مىشود مى
ساقى بيانداز، تيرِ پياپى
قاتل اميرِ، رى مىشود رى
پس واى بر وى، پس واى بر وى
امروز اگر مست، فردا خمارست
شمشير بنگر، رگهاى او را
رگهايِ سرخِ زير گلو را
بوسيده احمد، اين سمت و سو را
خورشيد رو را، مهتاب مو را
بگشاى فرقِ، موى سبو را
هم پشت سر را، هم پيش رو را
اكنون زمان، بوس و كنار است
قرآن گشودى، در سر بياور
از سرِّ نىها، سر در بياور
پيكار يعنى، پيكر بياور
پروانهها را، پرپر بياور
لشگر بياور، ياور بياور
اكبر اگر رفت، اصغر بياور
تيرِ سهشعبه، در انتظارست
اى دُرِّ ناياب، اى آب اى آب
اى گوهر ناب، اى آب اى آب
لبهاى ارباب، اى آب اى آب
عطشان و بىتاب، اى آب اى آب
ششماهه در خواب، اى آب اى آب
اى آب اى آب، اى آب اى آب
مشك دريده، دست سوارست
نحرين حيران، جريان بگيريد
بىسر بياييد، سامان بگيريد
سوغات را از، مهمان بگيريد
از خضر آبِ حيوان بگيريد
اذن سماع از سلطان بگيريد
وقت وداع است، قرآن بگيريد
هنگام تن نيست، جان بىقرارست
جانا چه سازم، با زخم جانكاه
چندان نشيند، آيينه با آه
از پا فتادم، در راه بى راه
يك دلو خالى، صد آسمان چاه
"گر تيغ بارد، در كوى آن ماه
گردن نهاديم، الحكمُ لله"
حبل الوريدم، در دست يارست
هميشه عصر عاشوراست
على محمد مو’دب
سبو افتاد، او افتاد، ما مانديم، وامانديم
روان شد خون او بر ريگ صحرا، رفت، جا مانديم
فرو رفتيم تا گردن به سوداى سرابى دور
به بوى گندم رى، در تنور كربلا مانديم
رها بر نيزهى تنهايمان، بيهوده پوسيديم
به مرگى اين چنين از كاروان نيزهها مانديم
سبو او بود، سقا بود، دستى شعلهور بر موج
گِلى ناپخته و بىدست و پا ما، زير پا مانديم
گلويش را بريدند و بيابان محشر از ما بود
كه چون خارى سِمج در ديدگان مرتضى مانديم
هميشه عصر عاشوراست، او پر بسته، ما هستيم
دريغا ديدهاى روشن كه وا بيند؛ كجا مانديم؟
هفتاد و سومين نفر
رضا اسماعيلى
تو زنده اى ، براى خودم گريه مى كنم
در مجلس عزاى خودم گريه مى كنم
پيچيده بانگ سرخ و رساى تو در زمين
بر مرگ بى صداى خودم گريه مى كنم
گوشم شنيد "هَل مِن..." سبز تو را، ولى
بر پاسخ قضاى خودم گريه مى كنم
هفتاد و سومين نفر آرى... ولى نشد!
بر جان بى بهاى خودم گريه مى كنم
تو سربلند و سرخ و رها ايستاده اى
بر قامت دو تاى خودم گريه مى كنم
سر، داده اى به نيزه و جان داده اى به دوست
من مانده ام به پاى خودم گريه مى كنم
خيلى بد است حال دلم در غياب عشق
بر قلب بى نواى خودم گريه مى كنم
در كربلا نشسته ام اما،چرا دروغ؟!
بر گور دردهاى خودم گريه مى كنم
نفرين به" شمر" و "ابن زياد" درون من
شرمنده! از بلاى خودم گريه مى كنم
آتش پرست افعى روح خودم شدم
از نيش اژدهاى خودم گريه مى كنم
روح حماسه،خون خدا،گريه بر شما ؟!
هرگز! به ماجراى خودم گريه مى كنم
" از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست "
انسان؟!....و با دعاى خودم گريه مى كنم
رخصت
على انسانى
اگر بر آستان خوانى مرا خاك درت گردم
و گر از در برانى خاك پاى لشگرت كردم
به درگاهت غبار آسا نشستم بر نمىخيزم
و گر بفشانىام چون گَرد بر گِرد سرت گردم
على شير خدا باب تو شير خود به قاتل داد
تو اى دلبندِ او مپسند نوميد از درت گردم
دل و جانم ز تاب شرم همچون شمع مىسوزد
بده پروانه تا پروانه وش خاكسترت گردم
ببين از كرده خود سر به زيرم، سر بلندم كن
مرا رخصت بده تا پيشمرگ اكبرت گردم
اگر باشد به دستم اختيارى بعدِ سر دادن
سرم گيرم به دست و باز بر گرد سرت گردم
به صد تعظيم نام فاطمه آرم به لب يعنى
كه خواهم رستگار از فيض نام مادرت گردم
ماه و دريا
سيد حميد رضا برقعى
مشك برداشت كه سيراب كند دريا را
رفت تا تشنگىاش آب كند دريا را
آب روشن شد و عكس قمر افتاد در آب
ماه مىخواست كه مهتاب كند دريا را
تشنه مىخواست ببيند لب او را دريا
پس ننوشيد كه سيراب كند دريا را
كوفه شد علقمه، شقُّ القمرى ديگر ديد
ماه افتاد كه محراب كند دريا را
تا خجالت بكشد، سرخ شود چهره ى آب
زخم مىخورد كه خوناب كند دريا را
ناگهان موج برآمد كه رسيد اقيانوس
تا در آغوش خودش خواب كند دريا را
آب مهريه ى گل بود وَاِلّا خورشيد
در توان داشت كه مرداب كند دريا را
روى دست تو نديده است كسى دريا را
چون خدا خواست كه ناياب كند دريا را
آن دست هاى زيبا
اروجعلى شهودى
چه زود شستى از آن دست هاى زيبا دست
كشيد از سر دنيايت آرزوها دست
شب ولادت تو قلب مادرت لرزيد
و داد حال عجيبى براى بابا دست
گرفت دست تو را (غرق بوسه باران) كرد
كه راز هجرت سرخ تو بود فردا دست
زمان گذشت و گذشت و رسيد عاشورا
رسيد تا بدهد امتحان خود را دست
بيا كه صد گره كور از طناب حيات
شبى به ناخن تدبير مى كند وا دست
هواى آب، دلش را ز شعله آكندست
نمى كند دمى از آب تيغ پروا دست
شب مكاشفه از خواب، چشم پوشيدى
حجابه اى زمان را كنار زد تا دست
هزار گونه هنر ريخت از هر انگشتش
در آن هنركده غوغا نمود غوغا دست
ز دست قدِّ كسى چون تو بر نمى آمد
قيامتى كه در آن دشت كرد بر پا دست
چنان تكان به زمين و به آسمان دادى
كه داد بر تو تكان از بهشت، زهرا دست
و دشمن تو زبون بود و خوب مى دانست
كه هست شرط نخستين براى سقا دست
به قصد دست تو تيغ كمين فرود آورد
جدا ز شاخه ى تن شد دريغ و دردا دست
ميان معركه ى زخم و خنجر و نيرنگ
تنى نمانده و مانده است دست تنها دست
و كرد يكدل و يكدست و يكصدا يكجا
تمام خويش دودستى به دوست اهدا دست
و هر چه داد از اين دست بهتر از آن را
به روز واقعه گيرد ز حق تعالى دست
به پاى دست تو آرى نمى رسد دستى
كه دست آخر يابد به فيض عظما دست
شتاب رفتنت از كثرت تجلى بود
صدا زدند تو را از ديار بالا دست
بروى رودى از ايثار و عاشقى مى رفت
شبيه زورقى از خون بسوى دريا دست
هميشه دست ادب بود روى سينه ى او
كمر به خدمت جان بسته بود او را دست
در آخرين دم ِديدار پيشدستى كرد
كه تا دراز نمايد به سمت مولا دست
خجل شد و به زبان عرق به مولا گفت
كه پيش پاى تو دستم به خاك افتادست
و قرنهاست از آن روز مى رود هر روز
رديف شعر تو تكرار مى شود با دست
قلم شد و علم جاودانگى افراشت
سرود شعر تو را با زبان گويا دست
غزل نوحه
نغمه مستشار نظامى
صد و چهارده سوره را آيه آيه
بخوان صوت و لحنت غريب و حزين است
بخوان بر سر نيزه بر دوش طوفان
كه تفسير چشم تو عين اليقين است
صد و چهارده سوره منزل به منزل
بخوان بر مزار شهيدان بى سر
بخوان ساقى سبز مستان بى دست
بخوان اى خُم سرخ جوشان بى سر
صد و چهارده سوره را جرعه جرعه
بنوشان به لب تشنگان ابنِ كوثر
بخوان آيه ى هَل اتى، ابنِ مولا
حديث كسا را بخوان ابنِ كوثر
صد و چهارده سوره را ختم كن تا
رقيّه سرت را به دامان بگيرد
بخوان تا كه زينب درين كُنج غربت
براى سرت ختم قرآن بگيرد
بخوان تا بخوانم،بخوان تا بگريم
بخوان تا بسوزم،بخوان تا بميرم
فداى سرت جمله سرهاى عالم
بخوان تا غزل-نوحه از سر بگيرم
ازل تا ابد
سيد عبدالله حسينى
گريه بر تو در ازل جبريل اعظم كرده است
ناله از داغ جگر سوز تو آدم كرده است
روزها هر روز عاشوراست بعد از تو حسين
ماتمت هر ماه را ماه محرم كرده است
سر بلندا بر سر نى آن شكوه بى نظير
تا قيامت هر سرى را پيش تو خم كرده است
از دم گرم تو ميگيرد بدون شك مدد
مردگان را زنده گر عيسى ابن مريم كرده است
تا دهد از موج طوفان كشتى خودرا نجات
نوح نهصد سال از داغ تو ماتم كرده است
خون سرخ شيرخوارت رفته تا عرش خدا
كهكشان راه شيرى را فراهم كرده است
آن چنان بر نى درخشيدى كه نور نيرت
رونق خورشيد را در آسمان كم كرده است
هر چه بادا باد ميگويم ز اسرار مگو
در جمال تو خدا خود را مجسم كرده است
راز ديگر گويمت تعبير روياى خداست
آنچه در طف اشرف اولاد آدم كرده است
پرده بردارند اگراز ديده خواهى ديد فاش
عرش را خون خدا خندان و خرم كرده است
پرده از راز خدا بردار از آنك اين پرده ها
چهره ى خورشيد را بسيار مبهم كرده است
گر خليل الله كرد از صدق آن ذبح عظيم
آل مهموم محمّد ذبح اعظم كرده است
پنجه بر روى ستم انداختى جان باختى
شيعه ات آن پنجه را امروز پرچم كرده است
داغ جانسوزت تمام سينه ها را سوخته است
قلب ها را تا قيامت كاسه ى غم كرده است
شرم آب
اصغر عظيمى مهر
چشم سيرابى نديدم بر سراب افتاده باشد
روى خاك تيره جسم آفتاب افتاده باشد
ذوالفقارى در نيام زنگ بر ديوار!؟ هرگز!
نام توفان چيست وقتى از عتاب افتاده باشد
از تبلور مىدرخشد مثل خورشيدى معلق
هر غبارى از عباى بوتراب افتاده باشد
ديدهاى آيا رگان بازوان جنگجويى
ناگهان هنگام جنگ از التهاب افتاده باشد
كس نمىفهمد غرور سربزير زخمها را
جز علمدارى كه ناگاه از ركاب افتاده باشد
پيش چشمان تو تا شد آن سپهسالار در خود
آنچنان گويى كه در آيينه تاب افتاده باشد
بهت (هَل مِن ناصرٍ يَنصُرنى) آيا ديدهاى كه
يك سوال ساده اينسان بىجواب افتاده باشد
روى دستان تو اصغر با گلويى عين مرمر
آه حق دارد دهان تير آب افتاده باشد
سر ميان تشت ِخون تصوير زيبايى ست مثل
عكس مهتابى كه در جام شراب افتاده باشد
يك نفر در گوشه ى ويرانه است انگار مستى
گوشه ى ميخانه با حال خراب افتاده باشد
از تنى بىسر كه بين سم اسب و خاك صحرا
مثل گلبرگى كه در لاى كتاب افتاده باشد
مىتوان حس كرد گاهى بين بوى خون و آتش
عطر سيبى را كه در حوض گلاب افتاده باشد
فاتحان و شرمسارى! كشتگان و سربلندى!
ديدهاى جنگى بدين سان بىحساب افتاده باشد
"حدنگه دارى" براى روضهخوانان كار سختىست
روى آل بىعبا چون بىنقاب افتاده باشد
شد عرق از شرم بر پيشانى دريا ،بيابان
شرم آب است اينكه گاه از آسياب افتاده باشد
خيمه گاه
محسن نيكنام
آنرا كه جبرييل نهد پا به خيمه اش
آتش قدم گذاشت خدايا به خيمه اش
"خورشيد سربرهنه برآمد به كوهسار"
باريده بود عشق به صحرا به خيمه اش
پشت زمين خميده و پشت زمان دوتاست
كى آورد زمين و زمان تاب خيمه اش
دسته گل محمّدى آورده روى دست
يارب مدد كه بازبرد تا به خيمه اش
از سوز تشنه كامى و اندوه تشنگان
خشكيده است ديده ى دريا به خيمه اش
گو آفتاب نرگس بيمار را متاب
گو باد را مباد مبادا به خيمه اش
شاعر كه واژه واژه ى خود را غريب ديد
واكرد پاى قافيه ها را به خيمه اش
جان مرا بگير و ببر تا زيارتش
دست مرا بگير و ببر تا به خيمه اش
نماز آخر
سيد ضيا قاسمى
بيابانت كفن شد تا بمانى شعلهور در خون
گلستانى شوى در لامكانى شعلهور در خون
زمين و آسمان در خويش مىپيچند از آن روز
كه برپا كردهاى آتشفشانى شعلهور در خون
تو نوحى، مىبرى هر روز هفتاد وُ دو دريا را
به سمت عاشقى با بادبانى شعلهور در خون
دو بالِ سرخ افتادند از ماه و علم خم شد
كنار رود جا ماند آسمانى شعلهور در خون
صدايت بوى باران داشت تا خواند آيهى گل را
سرت بالاى نى چون كهكشانى شعلهور درخون
و قبله در نگاهِ تيغ جارى شد كه با حلقت
نماز آخرينت را بخوانى شعلهور در خون
خودت را ريختى اى مرد! در حلقومِ آهنها
غزل خواندى در آتش با زبانى شعلهور در خون
امّ البنين
افشين علا
زن ، رشك حور بود و تمناى خود نداشت
چون آسمان نظر به بلنداى خود نداشت
اسمى عظيم بود كه چون راز سر به مهر
در خانه ى على سرِ افشا شدن نداشت
امّ البنين كنايه اى از شرم عاشقى است
كز حجب تاب نام دل آراى خود نداشت
در پيش روى چار جگرگوشه ى بتول
آيينه بود و چشم تماشاى خود نداشت
زن ؟ نه ! هماى عرش نشينى كه آشيان
جز كربلا به وسعت پرهاى خود نداشت
در عشق پاره هاى جگر داده بود و ليك
بعد از حسين ميل تسلّاى خود نداشت
عمرى به شرم زيست كه عباس وقت مرگ
دستى براى يارى مولاى خود نداشت
نماز عشق
حامد حجتى
عقربه از زمان جلوتر بود
باز انگار وقت ديگر بود
مثل اين روزها نمىمانست
به گمانم كه عالمِ ذر بود
آسمان ...خشك و تشنه مىخنديد
زير مژگان خاكها تر بود
كسى اينجا شكستهتر مىشد
ردِّ يك زخم روى آن پر بود
دهمين آفتاب مىباريد
دهمين روز در برابر بود
جزر و مدى عجيب برپا شد
دشت در خون خود شناور بود
دشت در عطر سيب مىپيچيد
نفس خيمهها معطر بود
لالهها دشت را رجز خواندند
سينهها شرحه شرحه پرپر بود
ظهر بر سينه زمين كوبيد
وقت گلبانگ ناى اكبر بود
وَحدَه ُلا اِلهَ اِلّا هُو
نبض شيرين زخم و حنجر بود
اَشهدُ انَّ ... عشق با ما هست
اَشهدُ انَّ... عشق برتر بود
گفت: قَدقامَت الصلات ...اى عشق
اين صداى گرفته ...اصغر بود
با نمازى كه رنگ دريا داشت
موج با آيينه برابر بود
سينههاى ستبر گل مىكرد
اولين ركعت صنوبر بود
آبشار ركوع برپا شد
نوبت سجدهسايى سر بود
سَمِعَ الله... در سكوت شكست
سَمِع َالله... حرف آخر بود
در قنات قنوتها انگار
عكسى از چشمهاى دلبر بود
خيمه سرمست عاشقانه شد و
محو در جلوههاى داور بود
تيرها سمت خيمه مىآمد
لحظه ى سجدههاى آخر بود
اَلسّلام عليك ... يا عطشان
اَلسّلام عليك ... بىسر بود
نيزهها در چكاچكى موهوم
نوبت تيغ بود وخنجر بود
سروها ايستاده مىميرند
شاخههاى تكيده بى بر بود
كربلا در مدينه گم مىشد
بوى آتش گرفتن در ... بود؟!
سوخت گيسو و چادر و معجر...
آه اين نالههاى مادر بود
هيجده بار من شمردم باز
روى نيزه دوباره يك سر بود
ظهر در سرخى شفق گم شد
عطش از داغها فراتر بود
هفده ركعت خونين
عليرضا رجبعلى زاده كاشانى
لاله اى خوابيده جايى، نرگسى افتاده سويى
يا به خاك آلوده چشمى، يا به خون آغشته رويى
بيرقى افتاده سمتى ، گوشه اى جان داده مشكى
اينطرف آواز آبى ، آنطرف دست عمويى
چشم شو ! تيغ ست و خون ميجوشد از رگهاى صحرا
گوش كن! بر نيزه خواند از ناى نيزاران گلويى
شامه ى گرگ ست و مستى هاى خون، اى واى اگر باد
سوى هفتاد ودو آهو كج كند ره را به بويى
وانشد بغض گلوگير حرم با گريه سنگى
بشكند بر شانه ى ساقى مگر بغض سبويى !
شيون ست و شعله سربر ميكشد از خيمه ها يا
رود رود آب و دود آه و داغ آرزويى؟
دشت بود و خار خار زخم و در تاريكخون گم
"چون چراغ چشم گرگى پير" حتى كورسويى!
بند زنجير چهل منزل اسيرى گشته پايى
كاروان تا كاروان شامِ پريشانى ست مويى
بر فراز نيزه هفده ركعت خونين ادا شد
بى ركوعى بى سجودى بى اذانى بى وضويى...
سقّا
بهروز سپيدنامه
علم بر دوش او مجنونتر از ليلاى محزون است
پريشانتر زباد و گيسوان بيد مجنون است
به سوى آب مىتازد، به سوى تشنهتر گشتن
به سوى منزل آخر، كه پشت وادى خون است
كف دستى ز آب آورد بالا در ميانش ديد
نگين تشنه ى پيغمبرى كه فخر گردون است
به آب افزوده شد آبى كه در كف داشت از آن روز
پريشانِ لبش اروند و بهمنشير و كارون است
گرفته در بغل چون جان شيرين، مشك و مىتازد
به زير بارش تيرى كه از اندازه بيرون است
به سقّا گفت مولا با دلى خونينتر از فرياد
نمىدانى برادر بعد تو احوال من چون است
شكسته از غمت جام من اى قدقامتِ مستى
دلم اى جوهر هستى چو چشمت فرق در خون است
و سقّا گفت از شرم است نه از جويبار و خون
اگر روى من اى خورشيد عالمتاب گلگون است
حسين آرام مىبوسد نگاه بىفروغى را
كه زهرا تا قيامت از وفاداريش ممنون است
بر نيزه
مهدى رحيمى
اگر كه باد مخالف كمى امان بدهد
به نيزه دار بگويم سرى تكان بدهد
به نيزه دار بگويم كه با تكانى نرم
به ابرهاى سر زلف تو دهان بدهد
وَماه آمده تا با هلال انگشتش
نشانه هاى سرت را به اين و آن بدهد
نشانه هاى سرى كه اگر نگاهش را
به قدر يك سر سوزن به كهكشان بدهد-
-ستاره دست به گوش از هميشه بالاتر
به روى ماذنه ى آسمان اذان بدهد
ستون نيزه ى تو ريسمان باريكى ست
كه دست هاى زمين را به آسمان بدهد
به روى نيزه پريشان نموده اى شب را
چو آن شهاب كه گاهى خودى نشان بدهد
مسافر غريب
فاطمه سالاروند
اى مسافر غريب، اى پرنده شهيد
اى هميشه سربلند، اى نجيب روسپيد
سوره فصيح نور بر لب تو مى شكفت
آفتاب عشق و درد در دل تو مى تپيد
پاره پاره و كبود زير سم اسبها
از تن معطرت باغ لاله مى چكيد
بودنى چنان وسيع مثل تو زمين نداشت
رفتنى چنان شگفت چشم آسمان نديد
باغ هاى خشك را ياد سبز تو بهار
قفل هاى بسته را نام روشنت كليد
ماندنى ترين غزل خواندنى ترين سرود
كى توان تو را نوشت؟ كى توان تو را شنيد؟
رباعى ها
جليل صفر بيگى
١
با سوز و گداز و شور و اخلاص بخوان
با حنجره ى زخمى احساس بخوان
صحن دل من عين حسينيه شده
اى عشق بيا روضه ى عباس بخوان
٢
ما راست سرى خم شده سوى نيزه
افتاده به خاك پيش روى نيزه
بايد كه سرى ميان سرها باشى
هر سر كه نمى رود به روى نيزه